تبليغاتX
::. عاشقی مقدور هر عیاش نیست .::

عاشقی مقدور هر عیاش نیست

: درباره وبلاگ

 

به نام خدایی که غفور است و رحیم زندگی بی تو عذابی است وخیم

تقدیم به امید زندگانی ام، تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقدیم به اشکهای سوزان روی کوه گونه هایت ، تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه های پنهانت .

تقدیم به تو ای خیال من ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی الهام من

تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم.

تقدیم به تو که یادت از فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست .

میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم.

می دانی چرا؟

چون با اینکه جدایی از تو بسی برایم دشوار است ولی در عین حال دلپذیر هم هست ، زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید .

پس بدان که دل تنگی ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری .

بنابراین:

هر که می خواهد من و تو ما نشویم مرگش باد و خانه اش ویران.

ای عشق من ، ای عزیزترینم:

چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من شدی .

پس:

برای من بمان و بدان که هیچ چیز با ارزشتر از عشق نیست و بزرگترین ویژگی عشق بخشایش است.

بنابراین:

قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم می کنم و سوگند می خورم که تا ابد :



عاشقانه دوستت بدارم .
یاسر هاکان
از دیار ستار و باقر خان
از تبریز
از دیار اذربایجان
من ایرانی نیستم
من ترکم
20 سال
دیپلم برق


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

آذر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385

 

: بچه های شب اینارو دوست دارن

 

ناناویاس13..........نانا ویاس
ارش دلفان..........سیامک
اراز ای تی
خانه نیلوفری.......... ابجی نادیا
فاطیما939 Gold Dream..........فاطیما
ورود برای عموم ازاد..........مرضی و فاطی
نازنین تنها..........نازنین
سمیرای تنها..........سمیرا
مشکی تا ابد یک رنگه..........مهدیه
جینا..........یاسمینا
در این ظلمت اهورا را بخوانید..........سولماز
قلب تنهای من..........سونیا
به نام یگانه ریسنده عشق..........مسعود
تنها محبت و مهربونی..........مریم گل
بغض ترانمو شکستم..........یلدا مشکی پوش
گل پسر تراوشات ذهن من..........رضا
کلبه ی بازسازی شده ی سیندرلا..........سپیده
wellcome to fariba.sarekhat..........فریبا
غم پنهان..........سارا
مکتب عشق..........سمیرا
*•. .•*.زنده رود.*•. .•*..........نوشین
حریم عشق..........ایدا خانم
همه چيز درباره کامپيوتر..........سجاد
قصه عشق..........زهرا
shekastetarins..........ندا
بیا قول بدیم همو تهنا نزاریم..........ایداو نگار
نسرین انکه حلول چشمانش نشانی از تو دارد..........نسرین
زندگي بدون عشق بي معناست..........محمد رضا
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 

 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 

ashk         

در گذر گاه سایه ها زندگی می کردم

 

جایی که عبوری بود برای هزاران سایه در روز

 

در پای دیوار روزگار پشت به پشت تکیه داده بودم

 

 

نگاهی خیره به گذر سایه ها داشتم

 

به دنباله گمشده ای . . .

 

در گذر گاه سایه ها زندگی می کردم

 

سالها منتظر بودم

 

                    منتظر آمدنش

 

                                   منتظر عبور سایه اش

 

سالها می گذشتند

 

و من فقط به بازی میان خورشید و ماه می نگریستم

 

گاه خورشید بالا بود گاه ماه ،  گویی الاکلنگ بازی می کردند . . .

 

 

 

در گذر گاه سایه ها زندگی می کردم

 

همیشه در جای ساختگی خود می نشستم و فقط می دیدم ، می شنیدم و منتظر

 

 اما هیچکس مرا نمی دید

 

                         هیچکس صدایم را نمی شنید

 

                                          هیچکس از نگاه منتظرم چیزی نپرسید

  شنیده بودم وقتی می آید

 

آوای زیبایی عالم را فرا می گیرد

 

آوایی خوش به زیبایی رقص تار . . .

 

 

 

در گذر گاه سایه ها زندگی می کردم

 

شاید خیالاتی شده بودم

 

ا ما می شنیدم

 

از جای خود پریدم .

 

آری در عمق صداها نوایی جاری بود

 

آوازی دلنشین ، آرام ، متفاوت ، همچون نغمه ی زیبای نی

 

مبهوت بودم . مضطرب و هیجانی شگفت

 

 در کمال ناباوری سایه اش را دیدم خودش بود همان  . . .

 

 

در گذر گاه سایه ها زندگی می کردم

 

می رفتم همچنان که می رفت . نمی دانم کجا فقط به دنبالش ...

 

سالها بود که منتظر بودم

 

حال آمده بود

 

بی آنکه بداند آن چشم انتظار من بودم

 

 

آن بی تاب من بودم

 

 آن خسته .. .

 

بی توجه به دیگران می رفت، بی شتاب ،سواربر نسیم و به اعماق جاده ها ...

 

در گذر گاه سایه ها زندگی می کردم

 

به انتهای جاده نگاه کردم انگار تا افق انتهایی نداشت

 

دیگر کسی در جاده نبود

 

رمقی در پاهایم نمانده بود 

 

حتی جاده هم از همراهی ما خسته شده بود

 

فاصله مان زیاد شده بود

 

اما او همچنان می رفت

 

به سوی نور به سوی هدفش به سوی بقا به سوی

| +| نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 

تنهایی

 

سایه ای به رنگ خون      

 

 

رسم زنـدگی همینــه که باشم همیشه خونـی                            می شکنند قلب دل من می میرم توی جونی

 

یادم اون لـحظه ای که اون نـگاهش دیوونم کرد                       برق ناز اون چشای آسمونیش ویرونم کرد

 

تا شدم عاشق حیرون ، حیرون ناز نگاهش                           شعله ای زد به تمام این همه اصرار خواهش

 

نیمه جون گوشه ای تاریک توی قصه های دوری                  نبودش باسه دل من حتی ذره یه نوری

 

توی اون غصه غمها که می مردم بر بهانه                          اومدش بازم غریبی که می گفت به یک ترانه

 

اون می گفت عزیزک من تویی تو ، جونم عمرم                   زخم های تنم رو پاک کرد مرحمی بر زخم کهنم

 

دل من دوباره عاشق ، حیرون تازه فریبی                          شد خمار دل این کس مجنون تازه غریبی

 

اما یک روز بی تفاوت می دیدم که داره می ره                    انگاری نه اینکه انگار دل من ز کینه  سیره

 

دیگه طاقتم بریده می زنم فریادی از دل                             لا اقل بگین چرا هی ، می زنین تیشه به این گِل

 

دوباره خونین خاموش گوشه ای شدم زمین گیر                   نمی خوام دیگه ترحم می میرم تنها و دلگیر

| +| نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 

تک درختی بودم در صفحه بی کسی یک کویر

پرنده ای می آمد و می نشست هر روز بر شاخه های سبز زندگی ام

 

پرنده

نگاهش می کردم

حرف نمی زد و فقط می شنید حرف های دلم را

عاشقانه دوستش داشتم

 در این بی کسی تنها کسم بود

در میان شاخه هایم خانه ای ساخت

دلگرم شدم و امیدوار به اینکه هرگز ترکم نخواهد کرد

اما روزی که شاخه هایم از ملامت روزگار بی برگ شد

و محتاج قطره آبی ٬ پر زد و رفت

رفت به دنبال آشیانی دیگر

من و تنهایی و عشق ماندیم با یک خانه خالی . . . .

| +| نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 

ترانه

      

پاسی از شب گذشته بود .در کنار پنجره اتاقم به شب پر ستاره می نگریستم .

 

گویی خدا این قالیچه پر نقش نگار را از هزارن تار و پود بر هم تنیده است

 

سکوتی زیبا بر عالم شب حکم فرما بود

 

آرامشی عمیق

 

مانند شب های قبل شروع به نواختن کرد. آوایش از اعماق دل شب شنیده می شد

 

آوایی خوش ، ترانه ای آرام ، نجوایی شور انگیز که گویا بر این شب لالایی می خواند

 

تا شب در زیر  پتوی ستاره رنگ خود رخت خواب بر بندد

 

به ماه خیره شدم و دیدم که همچو شب های قبل

 

 تصویر زیبایش بر بوم سفید رنگ ماه نقاشی شده است.

 

لبخند همیشگی با نگاهی آغشته به مهر ، محبت ، وفا

 

نگاه کردم به چهره نازنینش به چشمان معصومش که تقدیر آنها را  محکوم کرده بود

 

 به زیبایی تا ابد 

 

بر سرنوشت خود گریستم

 

 که همیشه یاد و خاطره اش با من است و خود او دورتر از فاصله آسمان بر زمین

 

هر شب چون دلتنگ می شوم به ماه می نگرم تا او را هر چند دور ببینم .

 

آرامش من است   آسایش من است  دلیل بودن من است  اما بی خبر است

 

هر شب با نگاهش ترانه ای می خواند بر وجود دردمندم .

 

با این ترانه دردها آرام می گیرند

 

غم مسافر جاده بی کسی می شود

 

تاریکی برده نور

 

ترانه ای که هیچ کس نمی شنود جز یک سایه . . .

 

دوستت دارم

| +| نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 

می روم تا دور دست ها تا شوم محو، درآن غبارها

 

می روم تا که دیگر نماند بر لب این رودها گدارها

 

می روم تا که دیگر نباشد مطربی بر تن این شعارها

 

می روم تا که دیگر نبندد بر زخم این شیشه ها بخارها

 

می روم تا که هیچ کس نفهمد آمده بود سایسار در خم این گذار ها

 

می روم تا که دیگر نگویند عشق را باختن باید ، در بازی این قمارها

| +| نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 

دیگر چه تفاوتی دارد..انگاه که ما یکدیگر را درک نمی کنیم اه عزیزم ...

آنگاه که تو در دل چراغ های روشنی داری و در خیال خود بوی عید را حس میکنی..و من سری به قلب تاریکم میزنم.من.نگاه میکنم به دستهایم و انگار حسی از من می پرسد در این سال که گذشت با همین دستها چکار کردی؟

آیا کسی را آزردی و یا برای کسی نامه ای پر از نفرت نوشتی؟

آیا با این انگشتان به کسی زنگ زدی و او را به گریه انداختی

انگاه که قلبم لبریز از خشم به فریاد میافتد و میگوید نه! من این کار را نکردم..

 گر چه شاید انسانی روی همین زمین گرد و از جنس همین خاک با من این کار را کرد

کسی د وباره از من میپرسد آیا با همین دستها کسی را شاد کردی؟

آیا با این دستها به ناتوانی کمک کردی؟آیا اشکهای  کسی را پاک کردی؟ و قلبم به فکر میرود؟نمیدانم جواب نه بود یا اره اما تفاوتی نمیکند..

در این دیوانه خانه شبها صدای گریه ی بچه هایی می آید که هنوزچشمشان به خرید سال نوی پدر به در خانه دوخته شده و ما اینقدر در این دنیای لعنتی غرق شدیم که هنوزهم نمی فهمیم انها نیز از جنس ما هستند پس چرا حال ناخوش انها روی ما تاثیری ندارد؟

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامت سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

(ی)

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 
می تپم تنها دوباره در گلستان وجودت

می روی می بارد از غم چشمهایم در سجودت

ای بهاری تر ز گلها ای شهنشاه سپیده

قلب من در دوری تو صد هزاران دم تپیده

می روی از شهر تنها بی من از غم می گریزی

می دهم امید بر خود باز خواهی گشت روزی

وام داری بی پناهم در سکوتی بی بهانه

یاد تو مهمان قلبم در جهانی بی ترانه

خسته ام از دوری تو ناتوان از بی پناهی

گشته ام در قلب تو من ذره ای رنگ سیاهی

ایزد یزدان پناهت عشق نیکوتر ز گلهاست

عاشقت می مانم ای یار دوری ات همرنگ فرداست

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 

سالها از کوچ پرستوهای عاشق می گذرد و ما هنوز پریشان آنیم که چگونه در کوچ عزیزانمان بهتر بگرییم تا مبادا درنگی دیگران را وادار کند بگویند :دیدی برای عزیز از دست رفته قطره ای اشک نریخت؟

سالهاست که کینه در دل همه جا خوش کرده ولی هنوز دلها یقین دارند باید در ستودن عشق اساطیری کوشید.

سالهاست که عدالت را غباری از فراموشی پوشانده و ما هنوز که هنوز است خواسته یا ناخواسته به شعار مردانی که ناعادلانه عدالت را بر سرمان فریاد می کشند گوش فرا داده ایم.

سالهاست بی بهانه شده ایم ولی با هم از آرزوهای دست نیافتنی سخن می گوییم و به استقبال فردا می رویم با چهره هایی که مشتاقند و دلهایی که باور کرده اند فردا نیز خبری نیست.

سالهاست به هم می گوییم (عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد ) اما هنوز به پست و مقام و جایگاهمان می اندیشیم.

نمی گویم نباید زندگی کرد حرف من این نیست

چرا وقتی می دانیم پس از بودن دنیاییمان باید به آخرت لبخند بزنیم برای بودن در پله ای بالاتر دل می شکنیم پا بر عدالت می گذاریم تحقیر می کنیم و مرگ انسانیت را به جشن می نشینیم.

من هستم و در جایگاهی که مستحق داشتن آنم زندگی می کنم آرزو زیباست اما به چه قیمت باید آن را به دست آورد به قیمت آبرو یا حتی جان؟

می توان به گل سرخ باغچه نگریست و به زندگی به خاطر زیستن همان گل سرخ تبریک گفت.

می توان لبخند را بر بوم دل نقاشی کرد تا دل فراموش نکند که هنوز می توان پس از مرگ رازیانه ها امید به روییدن یاسهای سپد داشت.

کاش فراموش نکنیم دنیا دو روز است.....

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 

عشقت را هرگز باز گو مکن

عشقی که هرگز به زبان نیاید مثل نسیم ملایم ساکت می گذرد و همه چیز را بر سر راه خود تکان می دهد.......

من عشقم را به زبان آوردم

و قلبم را برای او گشودم

سرد و لرزان با ترسی مرگبار.......

                                                 و او گذشت......

بعدها مسافری بر سر راهش پیدا شد

ساکت و خاموش.....

و او عشق بی کلام او را پذیرفت....

                                               نه عشقت را هرگز بازگو مکن.

 (نمی دونم این قطعه نوشته از کیه اما خیلی به دلم نشسته)

هر بی سر و پا محرم اسرار نگردد

صحرای چمنزار علفزار نگردد

با هر که نشینی مفکن طرح رفاقت

هر بی سر و پا یار وفادار نگردد

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 
آن دشمنی که دوست نگردد دل من است

آن عقده ای که حل نشود مشکل من است

از دشمنان چگونه شکایت توان نمود

جایی که پاره تن من قاتل من است

آمد بهار و غنچه گل خنده زد به شاخ

آن غنچه که خنده نبیند  دل من است

بی غم نبوده ام نفسی تا که بوده ام

گویی که غم سرشته در آب و گل من است

شاخه غمی است دانه ی اشکی است ای دریغ

از کشته ی وجود همین حاصل من است

غرقم به بحر حیرت و راه نجات نیست

دستم اگر به مرگ رسد ساحل من است

شادان به یک نگاه که غافل کند کسی

گر هست در زمانه دل غافل من است

گفتم مرو به جز دل من در دل کسی

گفتا که این خرابه کجا قابل من است؟

( حسین پژمان بختیاری)

 

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 

خدا

دست برگیسوانت می برم

نگاه کن بار بار

آفتاب گردان ها به تو رو گردانده اند

تو پرنجابت ترینی

برای یک پرستنده

که زردشت ترا درواژه واژه ی یسنا

به ترنم برخاست.

عیسا درصلیب ُ احمد درتاریکی حرا..

وپیامبران امی عطشناک

درجستجوی تو به دنبال هم آمدند و رفتند

تا آن هنگام وعده گاه شان

آهای !

لامسه ی دیدار

دست بردستم بگذار

که شراب تند دیدارت را حس کرده ام

ودرواپسین نفس هام

امشب به سوی

آن آرامکده ی اهورایی ات پرواز خواهم کرد.

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 

کفش های پیا ده                               

 

به دوستی ات ،                                          

شک کرده بود م                                         

بی آنکه روزی برایم اظهار عشق کنی             

کردی            

وچه زود به نگاه های معصومانه ات               

باور کردم           

 

آهای !                                                    

بزرگ بانوی شب                                      

دوستت دارم                                          

هنوزکفش هایم را برای یافتنت       

جفت می یا بم       

همسو با جاده ایکه                                  

تو آنروز مرا د ر نا با وری     

ت                

ن          

     

  

گذاشتی و رفتی  .

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 

چه زیباست کسی را دوست داشتن

                                    با او عشق را ساختن

چه زیباست برای کسی سرودن

                                   او را بعد از خدا ستودن

او را در قصه ها شاه کردن

                                  او را در دل خویش جا کردن

چه زیباست با عشق زندگی ساختن

                               عشق را یافتن  تا ابد با او ماندن

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 

تكيه به شونه هام نكن من از تو افتاده ترم

ما كه به هم نمي رسيم

بسه ديگه بزار برم

كي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت كنم

حيف تو نيست كنج قفس چادر غم سرت كنم

من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها نه ناجي فرشته ها

من عاشقم همينو بس ..

قسمت ماست كه ما به هم نرسیم

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 

مداد رنگي ها مشغول بودند

به جز مداد سفيد

هيچ کسي به او کار نمي داد

...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}

يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند

مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد

 آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد

صبح توي جعبه ي مداد رنگي ها

جاي خالي او با هيچ رنگي پر نشد که نشد

 

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 

25 دقیقه مونده 

اونا دارن چوبه دار رو علم میکنن.

25 دقیقه وقت دارم

25 دقیقه دیگه از این دنیا راحت میشم

نگهبانان یکم باهام با مهربونی رفتار میکنن

وبهم غذا میدن

تا لااقل یکم مزه محبت رو چشیده باشم

میدونی ....هیچکی ازم نمیپرسه چه حالی دارم

عزیز ترین کسم که تمام زندگیمو به پاش ریختم

کسی که الان بخاطرش اینجام میگه:

دوست دارم ببینم چجوری میمیری

بهش خندیدم.تف انداختم تو صورتش

هنوز18 دقیقه دیگه وقت دارم

وکیلم میگه: ببخشید که این پرونده رو باختم

حالا کشیک هم اومده

داره برام از جهنم حرف میزنه ولی من خیلی سردمه

11دقیقه وقت دارم

حالا دارن طناب رو امتحان میکنن.پشتم یخ زده

طناب لعنتی هم امتحانش روخوب پس داد.

انگارتو این دنیا همه چیز وهمه کس کارشونو خوب انجام میدن

بجز من

4 دقیقه وقت دارم

دیگه کم کم دارن امادم میکنن

دارم به اسمون نگاه میکنم فکر میکنم از کجا بالا برم بهتره

کوهها رو نگاه من.درختها رو ببین

انگار همه دارن برام گریه میکنن جز اونی که باید گریه کنه

1 دقیقه وقت دارم

دارم از پله ها بالا میرم دست هامو بستن

دارم صدای لاشخور ها رو میشنوم اونا جلوم ایستادن

حالا دیگه طناب دور گردنمه

و چند لحضه بعد

رفتم . رفتم بالا

........دیگه وقت ندارم........

| +| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهایی ام را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

گریه ی پنهانی ام را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی

درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آنکه با آغاز من مأنوس بود

لحظه ی پایانی ام را حس نکرد

| +| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 

آخر ای دوست نخواهی پرسید

که دل من زدوری رویت چه کشید ؟

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید

آن همه عهد فراموشت شد  ؟

چشم من روشن روی تو سپید

جان به لب آمده در ظلمت شب

کی به دادم رسی ای صبح امید  ؟

آخر این عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهی دید  ...

| +| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 

دیگه طاقتی ندارم که تو انتظار بمونم

واسه بی و فایی چون تو واسه چی غزل بخونم

چند تا شب باید سحر شه به خیال با تو بودن

واسه چی به پات بشینم وقتی معرفت نداری ...

وقتی می دونم که آخر دلم و تنها می ذاری

وقتی می دونم که قلبت مثه رنگ شب سیاهه

وقتی بارون اشک و روی گونه هام می ذاری

تو بدون که قلب خستم همه نقشه هات و خونده

رنگ نیرنگ و سیاهی روی چشمات و پوشونده

عاشقی واست غریبه قلبت از آهن و سنگه

سرنوشت دل شکستن سوختن و سقوط و مرگه ...

واسه چی به پات بشینم وقتی معرفت نداری

وقتی می دونم که آخر دلم و تنها می ذاری

وقتی می دونم که قلبت مثه رنگ شب سیاهه

وقتی که بارون اشک و روی گونه هام می ذاری ...

| +| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 توسط دجی ارش هاکان  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved